همسری از تهران یه لباس واسم خریده بود که به خیال خودش لباس بارداری بود اما وقتی پوشیدمش تنگ بود و بیشتر به درد دوران قبل از بارداریم میخورد نه الان + یکی از خوراکی های مورد علاقه مو که چند روز بود میخواست واسم بخره و نمیشد
از دیشب تا الان رفتار سردش با من و علاقه ی عجیبش به این موجود کوچولو،افکار زیادیو به ذهنم راه داده،دیشب بارها و بارها خواستم بهش بگم:چته؟چرا حال منو نداری؟رفتی پیش خانوادت حالا خستگیتو واسه من آوردی و امثلهم...اما بجای گوش دادن به تمام این حرفای آزار دهنده ی ذهنم سعی کردم خودمو با تمام وجود متقاعد کنم که واقعا خسته ی راهه،خسته ی بیخوابی و مسیر...بجای گوش دادن به تمام این افکار رفتم کنارش نشستمو و تشویقش کردم از تلویزیون دل بکنه و بره استراحت کنه...خوشحالم که به حرفای تند ذهنم گوش ندادم هر چند که هنوزم داره بالای سرم حرف میزنه و قضاوت میکنه...این اتاق کوچک و در عین حال بزرگ ما انسانها مکانی بی انتهاس برای رفت و آمد انواع افکارو قضاوتها...ما در ذهنمون از دیگران ناراحت میشیم،واسشون خطو نشون میکشیم،قضاوتشون میکنیم،تبرئه یا تنبیهشون میکنیم و در آخر کمتر اونها رو عملی میکنیم و تنها چیزی که عایدمون میشه خستگی ناشی از این ستیزو گریزای بی پایان و بی نتیجه اس!!!!!
صبر میکنم خستگی همسری از تنش بیرون بیاد،صبر میکنم فرزند عزیز خودمون متولد بشه،بعد در موردش قضاوت میکنم...صبر کردن چیزیه که من تا حد زیادی بلدم
پ ن: تصمیم گرفتم کمتر در انرژی منفی دیگران و غیبت کردن دیگران،سهیم بشم...یه نفر هست که تو این زمینه خیلی فعاله و من میخوام یواش یواش از انرژی های منفی و بدگویی کردنش پشت سر دیگران فاصله بگیرم
ما را در سایت خود خودم هستم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 46