بعد از ازدواجم زیاد مهمونی میرفتیم،اما اصلا بهم خوش نمیگذشت،هر چند که به عنوان تازه وارد در مرکز توجه بودم اما حضور خانواده ی همسرم مانع لذت بردن از مهمونی میشد(عادت خانواده ی همسرم در کنترل کردن رفتار دیگران و البته من، آزار دهندس،اونا حتی صحبتای منو همسرمو لب خونی میکردن
)و البته به دلایلی حتی وقتی خونه ی اقوام من هم دعوت بودیم اونا بازم حضور داشتن و تو این 4سال که از ازدواجمون میگذره بجز چند مهمونی انگشت شمار،بقیه مهمونیا رو لحظه شماری میکردم که تمام بشن.اولین مهمونی ای بهم واقعا خوش گذشت اومدن خواهرام به خونم بود،دعوت دوستم به خونه ی خودم(واسش شیرینی نخودچی پختم و نهار قورمه سبزی و گراتن مرغ بود
)و دعوت همکار همسرم و خانمش و آخرین مهمونی که خیلی بهم خوش گذشت عید دیدنی خونه ی کارفرمای همسرم بود که واقعا لذت بخش بود.
مهمونی امروزم جمع خواهرام و دختر خاله ها و دختر دایی ها هستن و من برای اولین بار در هیبت یک مادر تو جمع فامیل خودم ظاهر خواهم شد...بدون کنترل گر
(خوش میگذره مگه نه)
ما را در سایت خود خودم هستم دنبال میکنید
برچسب: برای خودم,برای خودم متاسفم,برای خودم مینویسم,براي خودم,برای خودم زندگی میکنم,برای خودمان زندگی کنیم,برای خودم مردی شده ام,براي خودم مينويسم,برای خودم دلتنگم,برای خودم کار کنم, نویسنده: بازدید: 20